تبليغاتX
جمجمه (من بر حاشیه رگ هایم چادر زده ام )
ضربدر ،استخوان و جمجمه......مرگ!
 

و مرد گفت: بر نیزارها بتازید...

و قصه آغاز شده بود

 

پاهای اشتری در گل مانده بود

که مردان ایل به چرخ فکر کردند

و اینگونه بود

که لذت از خوابگاه بوهای آمیخته

به جعبه ی چشم های بی سرمه کوچ کرد

و چوپان گله اش را به دم تیغ سپرد

 

آن مرد آمد

آن مرد همان طور که انتظار می رفت از نیزار آمد

و سگ های گله را زنده به آتش کشید!

آن مرد آمد

و مرد گفت:گیس های زنان را بتراشید و بر نیزارها بتازید

و مرد گفت:قنات ها را بخشکانید و چاههای عمیق حفر کنید

و مرد گفت:چشم های مردان را در آورید

و مرد گفت:به آسمان ها پناه ببرید

و مرد گفت...

 

قصه از نیمه افتاده بود

که زنی دردهایش را به یاد آورد

کودکی متولد شد

مرد از نیزار های سوخته گذشت

زن هیچ گاه به نیزار نگاه نکرد و هیچ گاه اشک نریخت

کودک بزرگ شد

به زبان آمد

به زمین خورد و هیچ گاه اشک نریخت

کودک مرد شد

و مرد گفت:پستان های زنان را ببرید

               و استخوان های مردان را خرد کنید

و مرد گفت:به آ سمان ها پناه ببرید

و قصه آغاز شده بود...

+ نوشته شده در  Tue 17 Jun 2008ساعت 10 PM  توسط حجت مهر علی زاده | 
 

 

 

تقديم به روح الله(الموسوي الخميني)

انار سرخ پدر لاي سيب هايش داشت

هميشه حرف تو را با طبيب هايش داشت

دوباره سرفه نزد، مردم محل گفتند

شهيد عكس تو را توي جيب هايش داشت

 

تقديم به روح الله(برادرم)

رزهاي سفيدمان شقايق شده اند

ايام ورق خورده پر از دق شده اند

عشق از قلم بهشت افتاده، ولي

سگ هاي در جهنم عاشق شده اند!

+ نوشته شده در  Tue 10 Jun 2008ساعت 3 PM  توسط حجت مهر علی زاده | 
 

شهر ها فرزندان ناخلف روستایند

و خانه های گلی دختران گیس بریده ی کوچ!

 

کعبه ام پلاسی است از پشم شتر

و حجرالاسودم کوهان زخم خورده ی یک مرد

کفتارها به اثبات هم خونی شان با من نشسته اند

در اجتماعی از سنگ لاخ ها

و من...

 

من بر حاشیه ی رگ هایم چادر زده ام

من بر حاشیه ی رودخانه های دختر کش چادر زده ام

و اعتقاد دارم که مزار مادرم این جاست

و اعتقاد دارم به سنگ چینی که بندر گاه اشک هایم شده

و به سربازان سبز پوشی که پای برادرم را شفا داده اند

 

جلوتر نیا!

زنی که انگار چشم هایت زیباتر از چشم های مادرم

و اندامت کمی باریک تر

جلو تر نیا

 

حتی اگر هزار بار خودت را غرق این رود خانه کنی

اگر هزار بار مرا حامله شوی

هزار بار درد داشته باشی

هزار قابله هم که بیایند

عروس پدرم تو نیستی!

 

من فرزند ناخلف مادرم

مادرم دختر گیس بریده ی ایل

 

همین آخرین نی که صدا بود و مادرم شنید

آخرین بار همین جا بود

همین رودخانه بود که آخرین بار صدای مادرم را شنید

پدر بود،رود خانه بود،صدا بود،مادرم نبود

که صدای همین رودخانه می برد مادرم را

که غرق می شد

پدرم بود که ضجه هایش از هفت سوراخ نی رد می شد

مادر بود، رود بود و رود خانه ی مادرم بود

و تو نبودی

و تو نبودی

پدر بود و من بودم

و پدرم بود

و تو نبودی...

+ نوشته شده در  Sat 26 Apr 2008ساعت 12 PM  توسط حجت مهر علی زاده | 

می خواهم یک جنگل به هوا بیندازم!

شیر یا خر؟

 

سلام به همه ی دوستانی که می آیند و نظر نمی دهند..

+ نوشته شده در  Mon 25 Feb 2008ساعت 5 PM  توسط حجت مهر علی زاده | 

 

خودت را آتش بزن!

حالا که فکر می کنی زیباترین دختر ایل تویی

خودم را دار می زنم!

زیباترین دختر این حوالی مرده است



زمین چرخیده

یک نفر با دهان سنگی باز

پس مانده ی آب های زمین را سر می کشد

سرش تیر می کشد

یک ایل از زخم های بالا تا پایین صورتش صعود می کند

رهاج گوسفندان سفید روی پیشانی اش

و جا به جا ـ ناپدید ـ سایه ی بزهای بور

 

ایست!

همین جا اتراق می کنیم که نه

بار می ریزیم روی دوش زمانه

بساط عروسی زیباترین...

 

دختری لب های سنگ را بوسیده

پسری خودش را و بره ی قهوه ای روی دستانش را

از آبشار پرت می کند

پسری خودش را از سر زبان یک نفر انداخته

دختری تمام این حوالی را دور زده

روی زخم های صورت زمین دویده

خونش با خون زمین یکی شده

فقط یک بار به دنیا آمده

دو بار دندان هایش می افتد

سه بار انگشت هایش می سوزد

چهار بار لب چشمه دیده می شود

پنج بار به خواستگاری اش می آیند

شش بار جسدش را از رودخانه می گیرند

هفت بار پدرش را لعنت می کند

هشت بار روی تپه ها به آسمان فحش می وده

نه بار چهل تن را به یاری می گیرد

ده بار گریه می کند

یازده بار گریه می کند

دوازده بار گریه می کند

برمی گردد

برای اولین بار

حالا که ایل به بالای آبشار رسیده...

 

خفه می شوم

این بغض استخوان توی گلویم شده.

 

این اثر تقدیمی است از من به مادرم ـ عمه هایم و دختر عمه هایم که به راستی نمود بارز دختران ایلند. دخترانی که هم پای مردان برای زنده ای می جنگند...

+ نوشته شده در  Mon 4 Feb 2008ساعت 8 PM  توسط حجت مهر علی زاده | 
 

مي شد خداوندي باشم

با تمام وسوسه هايم!

افسوس

خشت هاي ناچيز

با بوي شيرهاي هر روزه

در جوي پستان هاي گاوي بزرگ مرا فريفتند

 

از موهايت كه به آرامي روز در طلوعند

از چشم هايت كه دارند از تصورم خارج مي شوند

از اندامت...

به اندامي باريك مي رسم

كه دست هايم را به ناتواني اشاره مي كند

و چشم هايم ـ اين دوندگان سياه پوست ـ

از دو سوي موازي در رقابتي ناشدني مي دوند

 

اي مخلوط خواب هاي خوش خارج از خيال

تنت آغشته به كدامين فصل بود

كه گلويم را به طعم خرماي نارس مي فشرد؟

+ نوشته شده در  Sun 13 Jan 2008ساعت 8 PM  توسط حجت مهر علی زاده | 

 

 

این شکل عجیب هندسی عاشق بود

گلدان گلی اطلسی عاشق بود

وقتی که تو رفته بودی از دانشگاه

دانشکده ی مهندسی عاشق بود

 

به حجت مهرعلیزاده:

 دیدن و شنیدنم که بی حس شده است

تنگ است دلم شبیه خس خس شده است

دیگر چه کسی دوا کند درد مرا

از بخت بدم طرف مهندس شده است

 

 + نوشته شده توسط رضا امیرزاده در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 11:34 |

 

... ممنون رضا ی امیر زاده ی اصل سیرجانی. با این حال بازم میگم نه دیگه اینقدر واضح!

+ نوشته شده در  Thu 3 Jan 2008ساعت 9 AM  توسط حجت مهر علی زاده | 

 

کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید
و سفره را می اندازد
و نان را قسمت می کند
و پپسی را قسمت می کند
و باغ ملی را قسمت می کند
و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند
و روز اسم نویسی را قسمت می کند
و نمره مریضخانه را قسمت می کند
و چکمه های لاستیکی را قسمت می کند
و سینمای فردین را قسمت می کند
درخت های دختر سید جواد را قسمت می کند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت می کند
و سهم ما را هم می دهد
من خواب دیده ام...

 

بریده ای از فروغ بود تقدیم خواهرانم پاکتر از زمزمی که می گویند...


 

+ نوشته شده در  Mon 17 Dec 2007ساعت 5 PM  توسط حجت مهر علی زاده | 

 

به انقباض ماهیچه ها فکر کن

خون

رگ

رگ

خونابه ای که روی دندان های سگ قندیل بسته است

پشت این دیوار

درختی است که قاصدک میوه می دهد

میوه های کال

کلک جنین مادر را می کنند

به پرواز می افتند

به رقص در می آیند

و تنفس ماشین را محدود می کنند

 

حدود ساعت دوازده ظهر نیمه های

های

های

های پدر

بلند شو

چوب دستی ات را که برداری

گوسفندان را که هی کنی

روزنامه را به دستت می دهم

 

یادم نمی رود

روزنامه ی همشهری

املای شبانه

امضای نمره های بیست

فشار خون دویست

تنفس دوباره

حتی دکترای احتمال هم که بگیرم

احتمال پرستش تو از خدا بیشتر است

ـ یک ـ

 

خس خس سینه ات آیه های شبانه

بگو تا بخوانم:

« من پیامبر

فرستاده ی پدر

قاصدی که شش بار جنین مادر را شکافته

برای پارس کردن آمده ام

برای چوپانی

در ابتدای راه

با سیزده همراه

و خانه ام بی شباهت به غار نیست! »

+ نوشته شده در  Wed 5 Dec 2007ساعت 2 PM  توسط حجت مهر علی زاده | 

 

 

پدر که آمد

آتش هنوز گرم بود

تازه گرم گرفته بودیم

نانی را که تازه

مادرم خودش با دست های خودش

کفن می کرد پدر را

 

امتداد چین خوردگی های پیشانی پدر

به البرز می رسید

و چشم هایش

در دست های پدر

اروند بود

نی زار بود

که هی زار می زد خواهرم

و مادرم

که یک چشمش اشک بود

وچشم دیگرش به یادگارهای پدر

 

خون

که به صورت آسمان پاشیده می شد

خانه مان کنار قطار بود

و پدر که مرا می برد تماشای سفر

می گفت: قطار سوت می کشد

و تلویزیون که این روزها داد می زند:

خمپاره ها سوت می کشند

و من

ـ که هنوز هواپیما ندیده ام ـ

 

راستی!

قطار زودتر به مقصد می رسد

یا خمپاره؟

+ نوشته شده در  Sat 24 Nov 2007ساعت 11 AM  توسط حجت مهر علی زاده | 

سکه ای بالا می اندازم

به احتمال یک دوم

زمین نرسیده دهانی از غیب سکه ام را می بلعد

دستم که به انتهای جیبم برسد

چیزی نیست جز عقب مانده های ذهنم

ـ دستی تکان دادیم و گفتیم خدا "خدا حافظ"

و هر چه دور تر شدیم

زمین و هر چه در آن هست کوچک و... ـ

 

کوچک تر که بودم خدا را با خرما اشتباه می گرفتم

به افق پشت نخل ها قسم می خوردم

به فصیل های تازه سجده می کردم

و هر از گاهی

به خدای همسایه تجاوز

 

بزرگتر که شدم..

ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم

ای کاش یاد می گرفتم

چطور خودم را

بالاتر از خودم

چطور

یاد می گرفتم

پیش از آنکه دهانی سر برسد

لب های دختر همسایه را

چطور

می شود احتمال رسیدن به خدا را

کمی بیشتر از صفر

در نظر گرفت؟ 

+ نوشته شده در  Thu 22 Nov 2007ساعت 1 PM  توسط حجت مهر علی زاده | 
 

چیزی شبیه رد پای یک روانی بود

یک زن،که از ته مانده های یک روانی بود

زن لخت،هر شب،با کسی هم خوابگی می کرد

آنجا،که می گفتند: جای یک روانی بود

هی غلت می زد،ضجه می زد،درد ... می زد

انگار روحش هم صدای یک روانی بود

قل لا اله .. جز به آغوش تو راهی نیست

چشمان زن تنها خدای یک روانی بود

می رفت زن،بر انحنای سینه هایش باز

چیزی شبیه رد پای یک روانی بود

+ نوشته شده در  Thu 22 Nov 2007ساعت 12 PM  توسط حجت مهر علی زاده | 

 

تیک

تیک

تکرار دیوانگی هایم

مربوط به چند میلیون سال پیش

هم آغوشی با دایناسوری از تیره ی ...زوروس ها

 

فک هایم را بازسازی کن

با انحنایی رویایی به لب هایت می رسند

دندان هایم که از رگ های گردنت آویزان شود

از آمریکا تا مثلث برمودا ـ پادساعتگرد ـ

پر می شود از رمان های کوری

و هی نوبل می بری اگر کاسه ی خالی چشم مرا بنویسی

 

تیک

تا کی می خواهی نخواهی مرا

صخره های سنگی

سنگینی می کند بر پهلوهایم

بند بند استخوانم...

خانم

مراقب باش

پای شما دقیقا

دقایقی قبل

قبول دارم

قلب سنگ

به درد نمی آید.

 

+ نوشته شده در  Thu 22 Nov 2007ساعت 11 AM  توسط حجت مهر علی زاده | 
باز هم بنویسیم

و اول رباعی...

 

انگار که توی سرمان سنگ زدند

وقتی به رز شش پرمان سنگ زدند

تا سینه درون خاک بود و ... خب بعد

حالا به زن باورمان سنگ زدند

 *************************

آن مرد دمادم لب او را بوسید

در شادی و در غم لب او را بوسید

حوا وسط بهشت با مانتوی جین

ول بود که آدم لب او را بوسید

+ نوشته شده در  Thu 22 Nov 2007ساعت 11 AM  توسط حجت مهر علی زاده | 
 

           می آیی

         از پشت بوته های همیشه

         خون دستانت

         گرسنگی می زداید

        

        لای گـل ها

        پای همان بوته های همیشه

        میتوان

        غم نان خورد

        ما غم نانی می خوریم

                                     که نمی خوریم!

           

        بوی چکمه های گل آلود

        قل قل دیگ

        حباب های با بوی...

        دوست دارم

        پدر،

        باز هم اردک شکار کرد

+ نوشته شده در  Wed 9 Nov 2005ساعت 4 PM  توسط حجت مهر علی زاده | 
 

   از شکاف چشمهایت،ناگهان تابید "چشمک"

   نوری از خوشه ی پروین،نوری از ناهید "چشمک"

   چشمک گرمی است آری،چشمک بسیار گرمی 

   گونه هایم سرخ تر شد تا مرا بوسید"چشمک"

   من تمام آرزو را در سیاهی حبس کردم

   یا قصاصش کرد خنده!یا که نه،بخشید"چشمک"

   زندگی آرام آرام از کنارم آمد و رفت

   روز هایم تیره تر شد،در فراق شید،"چشمک"

   می روم روزی که دیگر خاطراتم مرده باشد

   می زند از دور بر من چشم یک تبعید"چشمک"!

                      "چشمک" بزن...

                                         

+ نوشته شده در  Sun 6 Nov 2005ساعت 10 AM  توسط حجت مهر علی زاده | 
                            "قربانی"

واسماعیل را ...

ما نگذاردیم قربانی کنند

شبیه آن یکی

 -که کردند-

و گوشتش را

بین هزاران مسکین

خودشان خوردند!

 

+ نوشته شده در  Sun 30 Oct 2005ساعت 9 AM  توسط حجت مهر علی زاده | 
  البرز...

  امتداد چین خوردگی های،

  پیشانی "پدر"

+ نوشته شده در  Sun 23 Oct 2005ساعت 7 AM  توسط حجت مهر علی زاده | 

لب روی لب سرخ تو بردن دارد

دل در گرو عشق سپردن دارد

گفتی که مرا نبوس سرما دارم

سرمای تو ای عزیز خوردن دارد!!!

+ نوشته شده در  Sat 22 Oct 2005ساعت 11 AM  توسط حجت مهر علی زاده | 

در غروب خدا جهان مرده است

هم زمین، هم آسمان مرده است

این جسد که بوی تازگی دارد

لحظه ای، پیش پایمان مرده است

اشک هر کودک خیابانی

از جلو وز قفایمان مرده است

لب چه دوخته ـ چه باز ـ فرقی نیست

در گلو هر صدایمان مرده است

هر چه خواهی خلاف کن، خوش باش

چند روزی خدایمان مرده است

         امید که....

+ نوشته شده در  Sat 22 Oct 2005ساعت 11 AM  توسط حجت مهر علی زاده |