تبليغاتX
من بر حاشیه رگ هایم چادر زده ام
آن جا که خشم پدر به عصمت مادر چنگ می زند من متولد می شوم!
کلاغ با همه ی سبزی اش که سبزی نیست

تربچه است و مثل تربچه می میرد!

هنوز تا وسط خط کشی نیامده است

که شکل حادثه تا رد ترمز ماشین..

درود! بر غزلی با شروع رستاخیز

که ابتدا سر و ته شد درون سرگینم

از ابتدا که نه از انتهای مخرج سگ

خفه..تمرکز من را بهم نزن..بنشین!

ببخش با تو نبودم پرنده ها بودند

که مثل آخر هفته به کله ام ریدند

به کله ی تو هم این هفته..مثل هر هفته

بخز کمی که همه توی یک ردیف جا شین!

شبیه قصه ی لیلی که ظرف را پر کرد

پر از تف و گه و عن تا به دست مجنون داد

شبیه قصه ی مجنون که ظرف را خورد و..

رسید نوبت دعوای بر سر ته چین!

دوباره از ته سالن کسی صدا می داد

کسی که دغدغه اش کیسه ی فریزر بود

کسی که روی لباسش دو بار عق کرد و...

دوباره زرد شده گوشه های مانتوی جین

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  Wed 4 Nov 2009ساعت 1 PM  توسط حجت مهر علی زاده | 
 

این سبز ها برای کسی نان نمی شود


تا چنگ می رسد و به دندان نمی شود

باید که رنگ قافیه ها را عوض کنیم


با این دو بیت مسخره طوفان نمی شود!

+ نوشته شده در  Mon 12 Oct 2009ساعت 9 AM  توسط حجت مهر علی زاده | 
سلام بازم

یه چند وقتی نبودم...الانم که اومدم معلوم نیست موندگار باشم..

با این حال این دست گرمی رو از من داشته باشین فعلا:

 

با اشک تمام این خیابان را گشت

سرتاسر شب شب بیابان را گشت

عکس تو فقط به دست هایش افتاد

این بار که سرگرد نگهبان را گشت!

 

یه خورده حال و هوای سربازی داشت...دیگه باید بار و بندیل و ببندیم(عمرا)

...................................................................................................

اینم یه کار عوض شده از رضای امیرزاده:

 

بی خاصیت است جوهر خودکارم

با قافیه ای سبز غزل می کارم

یک روز تمام این خیابان ها را...

باید که دوباره بیل را بردارم

 

قضاوت با خودتون!

+ نوشته شده در  Wed 7 Oct 2009ساعت 1 PM  توسط حجت مهر علی زاده | 
 

چشم هایم را مبند

انگشتانت بوی زندگی می دهد

 

من هنوز به ایستادن قافیه ها ایمان دارم

                                                    در شعر

من هنوز به مدارها ایمان دارم

                                      در کهکشان

و هنوز اشک می ریزم

وقتی به چشم های تو نگاه می کنم

 

فکر کن که آمده ام

نخواه که بمانم!

نخواه که بمیرم!

نخواه که نبینم!

                 از آن چه دیدنی های جهان نام گرفته است

 

چشم هایم را مبند

من هنوز به دست های تو ایمان دارم

به ایستادن واژه ها در شعرت

به کودکان معصوم در کوچه های خاک

و دختران پاک با رنگ های شاد

من هنوز به آفرینش ایمان دارم

 

خواهرم

چشم هایم را مبند

+ نوشته شده در  Tue 2 Jun 2009ساعت 11 AM  توسط حجت مهر علی زاده | 
با سلام

از همین تریبون کسب رتبه ۸۲ در کنکور کارشناسی ارشد مهندسی عمران را به دوست عزیزمان جناب آقای مهندس سعید محمدی تبریک عرض نموده و تریبون را در اختیار دیگری می گذارم...

بابا تو دیگه کی هستی؟

بابا تو دیگه کی هستی؟

- از طرف من یعنی حجت...مجتبی یعنی براتی...خداداد یعنی سالاری زاده و سایر بچه هایی که با اتاق ۳ حشر و نشر داشتند...

+ نوشته شده در  Sat 23 May 2009ساعت 2 PM  توسط حجت مهر علی زاده | 

از آن روز که باد موهای تو را پریشان نکرد

حالا

هر روز سفره های هفت سین می چینم

و به تابوت شهیدان تف می کنم..

خواهرم...

خدای این جامه ی سیاه را از قرص ماه بیندازد!

 

+ نوشته شده در  Sat 16 May 2009ساعت 1 PM  توسط حجت مهر علی زاده | 
 

انجیل را بر درختان گز بنویسید

مسیح از ریگ زار ظهور خواهد کرد

حالا..

صلیب را به موزه بیاورید

و اگر توانستید

                     -مسیح را

 

+ نوشته شده در  Wed 8 Apr 2009ساعت 12 PM  توسط حجت مهر علی زاده | 

+ نوشته شده در  Sun 8 Mar 2009ساعت 10 AM  توسط حجت مهر علی زاده | 

 

سلام

تازه کتابی تموم کردم به اسم "هویت" از میلان کوندرا...

خیانت همون حس سیه! که شده شعار من!

که شده شعور من....

همیشه گفتم مردها با حس جنایت به دنیا میان و زن ها با حس خیانت....به نظرم اگه مرد و زنی این حس ها رو تو چشماشون  نداشته باشن جذابیت ندارن...

البته تعریف من از این دو واژه همون تعریف روان شناسیه مسئله است...

تو این کتاب با تمام وجود اون چیزی رو که عمری سر همه داد زده بودم یکی داد زد سرم که اثبات کنه سختی قضیه رو که چقدر وحشتناکه که خودت درک کنی و یکی دیگه هم درک کنه...

این شده برام سوال که چطوری میشه این حس رو تو چشمای یه نفر ندید و عاشقش بود...این ترس رو تجربه نکرد و یه نفر رو دوست داشت...حس خیانت رو دید و به جنایت فکر نکرد...هزار تا سوال کوچیک و بزرگ دیگه که فکر کردن به هر کدومش دیوونگی رو عارض آدم می کنه...!!!

کتاب قشنگی بود که پیشنهاد می کنم بخونین.

...............................................................................................................

سلام درختان آستان شاه

سلام

این روزها که سراغتان را کمتر از نعره های شبانه گرفته ام

 

گم می شوم ـ گیج

بین پل های هوایی و اندام راه راه تو

که لعنت به دندان هایشان

که پله ها را یکی در میان استفراغ کرده اند..

که بند بند انگشتانت را داغ کرده اند

که وقتی نبوده ای خانه ات را باغ کرده اند

به جرم این که آواز سرداده ای خدا را

 

سلام

به تمام درختان آستان شاه سلام می کنی

آن گاه که هنوز در آغوش منی

آن گاه که مدتی ست در آغوش منی

آن گاه که آغوشم را مومیایی به خاک خواهم سپرد...

 

 

+ نوشته شده در  Sat 14 Feb 2009ساعت 10 AM  توسط حجت مهر علی زاده | 
 

ساعت از پنج می گذشت و غزل کم کم از اتفاق رد می شد

نخل گیسو به باد می داد و رسم عاشق کشی بلد می شد!

ساعت از پنج می گذشت و زمین کم کم  از  اعتبار می افتاد

رد    پای    غریبه ی    آوار    روی    اندام    یار    می افتاد!

 

 

+ نوشته شده در  Mon 29 Dec 2008ساعت 1 PM  توسط حجت مهر علی زاده | 
 

یک بقچه پر از غزل برایم بفرست

از روی لبت عسل برایم بفرست

حالا که شب چله شب غصه شده است

ای مرگ فقط اجل برایم بفرست

...

سلام زیاد به ابیات بالا توجه نکنید..امید دارم یلدا به همه یادگار خودشو داده باشه..حتما همین طوره!

+ نوشته شده در  Mon 22 Dec 2008ساعت 1 PM  توسط حجت مهر علی زاده | 
 

شبی از ازدحام خمپاره                   آسمان شکل بادبادک بود

پدری چشم هاش نابینا                  دخترش شکل یک عروسک بود

 

شبی از ازدحام خمپاره                   توی هر کوچه یک پلاک افتاد

ماهی از قعر خور می آمد                ترکشی خورد و روی خاک افتاد

 

آسمان شکل باد بادک بود               پسری روی بام می خندید

پسری پشت آخرین سنگر               داد می زد "سلام" می خندید

 

مین ضد نفر نفر می خواست            شاعری جای مین غزل می گفت

کودکی روی پای مصنوعی                دست می زد اتل متل می گفت

 

خس خس ازسینه ها به تنگ آمد      منطقه بوی خوب خردل داشت

صورتش گر چه غرق تاول بود             روی دوشش دو تا مسلسل داشت

 

داد میزد سلام می خندید                پسرک پیر آر پی جی بود

تانک ها را نشانه می رفت و             بر لبش ذکر "یا بسیجی" بود

 

یک پلاک از شهید جا می ماند          عکسی از کهکشان بغل می کرد

یک اسیر از عراق می آمد                کودکش را جوان بغل می کرد

 

دست از اتفاق برداریم                     دختری پشت ویترین جا ماند

یک عروسک درست عین خودش        ...

 

بغض مادر عجیب می ترکد!                                      

+ نوشته شده در  Sun 14 Dec 2008ساعت 12 PM  توسط حجت مهر علی زاده | 
                                                       

از ازدحام کوچه ی خوشبخت بگذریم

از گرمی تن تو و این تخت بگذریم

فردا که پشت بام پر از قاصدک شده است

از بندهای ساکت و بی رخت - بگذریم

حالا که خواجه شیراز هم رضایت داد

دیگر نمی شود که از این بخت بگذریم

دستی به جام باده و دستی به زلف یار

با هم از این زمانه ی سرسخت بگذریم..

+ نوشته شده در  Wed 10 Dec 2008ساعت 1 PM  توسط حجت مهر علی زاده | 
 

خون همه توی شیشه ی دارا بود

این قصه پر از کلیشه ی دارا بود

سارا همه ی انار را بر می داشت

این تجربه ی همیشه ی دارا بود

 

اینم بی نام و ...

این قافیه شعر ایل را پیدا کرد

مجنون اثر اصیل را پیدا کرد

روی همه ی ترانه ها خون می رفت

تا آسیه طفل نیل را پیدا کرد

+ نوشته شده در  Sun 7 Dec 2008ساعت 11 AM  توسط حجت مهر علی زاده | 

 

در دو چشمت نگاه می خندد

بر لبت خنده آه می خندد

روی هر بام خسته ی این شهر

کفتری بی پناه می خندد

آسمان بر زمین کرم کرده

ابر تیره قاه قاه می خندد

مست ها بر شراب می گریند

محتسب بر کلاه می خندد

در بیابان کوفه ی قلبت

ماجرا چیست ماه می خندد؟

شرم از عمق چاه می جوشد

یا علی سر به چاه می خندد؟

+ نوشته شده در  Wed 5 Nov 2008ساعت 11 AM  توسط حجت مهر علی زاده | 
ابراهیم را از آتش گرفتند..

..

با چهار لیتر بنزین که حالا

                          چیزی نمانده بود.

 

+ نوشته شده در  Fri 22 Aug 2008ساعت 7 PM  توسط حجت مهر علی زاده | 
 

 

و مرد گفت: بر نیزارها بتازید...

و قصه آغاز شده بود

 

پاهای اشتری در گل مانده بود

که مردان ایل به چرخ فکر کردند

و اینگونه بود

که لذت از خوابگاه بوهای آمیخته

به جعبه ی چشم های بی سرمه کوچ کرد

و چوپان گله اش را به دم تیغ سپرد

 

آن مرد آمد

آن مرد همان طور که انتظار می رفت از نیزار آمد

و سگ های گله را زنده به آتش کشید!

آن مرد آمد

و مرد گفت:گیس های زنان را بتراشید و بر نیزارها بتازید

و مرد گفت:قنات ها را بخشکانید و چاههای عمیق حفر کنید

و مرد گفت:چشم های مردان را در آورید

و مرد گفت:به آسمان ها پناه ببرید

و مرد گفت...

 

قصه از نیمه افتاده بود

که زنی دردهایش را به یاد آورد

کودکی متولد شد

مرد از نیزار های سوخته گذشت

زن هیچ گاه به نیزار نگاه نکرد و هیچ گاه اشک نریخت

کودک بزرگ شد

به زبان آمد

به زمین خورد و هیچ گاه اشک نریخت

کودک مرد شد

و مرد گفت:پستان های زنان را ببرید

               استخوان های مردان را خرد کنید

               به آ سمان ها پناه ببرید

و قصه آغاز شده بود...

+ نوشته شده در  Tue 17 Jun 2008ساعت 10 PM  توسط حجت مهر علی زاده | 
 

 

 

تقديم به روح الله(الموسوي الخميني)

انار سرخ پدر لاي سيب هايش داشت

هميشه حرف تو را با طبيب هايش داشت

دوباره سرفه نزد، مردم محل گفتند

شهيد عكس تو را توي جيب هايش داشت

 

تقديم به روح الله(برادرم)

رزهاي سفيدمان شقايق شده اند

ايام ورق خورده پر از دق شده اند

عشق از قلم بهشت افتاده، ولي

سگ هاي در جهنم عاشق شده اند!

+ نوشته شده در  Tue 10 Jun 2008ساعت 3 PM  توسط حجت مهر علی زاده | 
 

شهر ها فرزندان ناخلف روستایند

و خانه های گلی دختران گیس بریده ی کوچ!

 

کعبه ام پلاسی است از پشم شتر

و حجرالاسودم کوهان زخم خورده ی یک مرد

کفتارها به اثبات هم خونی شان با من نشسته اند

در اجتماعی از سنگ لاخ ها

و من...

 

من بر حاشیه ی رگ هایم چادر زده ام

من بر حاشیه ی رودخانه های دختر کش چادر زده ام

و اعتقاد دارم که مزار مادرم این جاست

و اعتقاد دارم به سنگ چینی که بندر گاه اشک هایم شده

و به سربازان سبز پوشی که پای برادرم را شفا داده اند

 

جلوتر نیا!

زنی که انگار چشم هایت زیباتر از چشم های مادرم

و اندامت کمی باریک تر

جلو تر نیا

 

حتی اگر هزار بار خودت را غرق این رود خانه کنی

اگر هزار بار مرا حامله شوی

هزار بار درد داشته باشی

هزار قابله هم که بیایند

عروس پدرم تو نیستی!

 

من فرزند ناخلف مادرم

مادرم دختر گیس بریده ی ایل

 

همین آخرین نی که صدا بود و مادرم شنید

آخرین بار همین جا بود

همین رودخانه بود که آخرین بار صدای مادرم را شنید

پدر بود،رود خانه بود،صدا بود،مادرم نبود

که صدای همین رودخانه می برد مادرم را

که غرق می شد

پدرم بود که ضجه هایش از هفت سوراخ نی رد می شد

مادر بود، رود بود و رود خانه ی مادرم بود

و تو نبودی

و تو نبودی

پدر بود و من بودم

و پدرم بود

و تو نبودی...

+ نوشته شده در  Sat 26 Apr 2008ساعت 12 PM  توسط حجت مهر علی زاده | 

می خواهم یک جنگل به هوا بیندازم!

شیر یا خر؟

 

سلام به همه ی دوستانی که می آیند و نظر نمی دهند..

+ نوشته شده در  Mon 25 Feb 2008ساعت 5 PM  توسط حجت مهر علی زاده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
از من جز این دو دیده اشک آلود
آخر بگو...چه مانده که بستانی ؟
ای شعر ...ای الهه خون آشام
دیگر بس است ... اینهمه قربانی

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1384
مهر 1384
پیوندها
عقیل
باران
نیلوفر
باز هم نیلوفر
فرانک
عبد الرضا حسینی
رضا بخشی
خانم اصغری
گلابتون(الهام قریشی)
آقای اصغری
جلیل صفر بیگی
کرمشاهی
داروین
عبدالرضا قیصری
نقطه ته خط
H.M
وب گذر
ارازل حسابداري
مهندسي عمران و سازه
همكلاسي
آواي آزاد
پدر سگ
پاراگراف
خاکستری/علی احمد ابراهیمی
شروین شاهوزی پور
توکلی...ممد تقی
مطهر شهيدي
مژگان مشتاقي
مکاشفه/علی احمد ابراهیمی
ستار
عمران دانشگاه تحصیلات تکمیلی صنعتی کرمان
نل
فرزانه یزدان پناه
تریپ لاو
ساختار
سرگلزایی جوان
دیوانگی/علی احمد ابراهیمی
خنگ شاگرد!
آرش
کانون ادبی دانشگاه باهنر کرمان
i.t
سجاد شهابی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان